الفيض الكاشاني

91

شوق مهدى ( فارسى )

گفتمش : دل بر آتش تو كباب * گفت : جانها زماست در تب و تاب گفتمش : اضطراب دل‌ها چيست ؟ * گفت : آرام سينه‌هاى كباب گفتمش : اشك راه خوابم بست * گفت : كى بود عاشقان را خواب گفتمش : بهر عاشقان چه كنى ؟ * گفت : برگيرم از جمال نقاب گفتمش : پردهء جمال تو چيست ؟ * گفت : بگذر ز خويشتن ، درياب گفتمش : تاب آن جمالم نيست ؟ * گفت : چون بى تو گردى ، آرى تاب گفتمش : باده لب لعلت * گفت : از حسرتش توان شد آب ! گفتمش : تشنه وصال توأم * گفت : زين مى كسى نشد سيرآب گفتمش : جان و دل فدا كردم * گفت : آرى چنين كنند احباب گفتمش : مرد « فيض » در غم تو * گفت : طوبى له و حسن مآب جز او كه را دارى ؟ در دل و جان من چو جا دارى * روى از من نهان چرا دارى آن كه دل در تو بسته پيوسته * تا به كى از خودت جدا دارى همه شب بر در تو مىنالم * تو نگوئى چه مدعا دارى نااميدم نكن ز خود جانا * به اميدى كه از خدا دارى آشنائى به جز تو نيست مرا * تو به جز من بس آشنا دارى چون توئى اصل خرمى و طرب * در غم و محنتم چرا دارى مس خود مىزنم به اكسيرت * كه تو از حسن كيميا دارى سوخت جانم از آتش دورى * بىدلى را چنين روا دارى دشمنان را به عيش خرم و شاد * دوست را در غم و بلا دارى هرچه او با تو مىكند نيكوست * فيض آخر جز او كه را دارى ؟